شعر غرقِ جان و جانان. تقدیم به امام زمانم. تو خود می‌بینی آن جانی که در ذرات، پنهان است نشانی از همان عهدی‌ست، که غرقِ جان و جانان است به هر کوی و به هر برزن، تو را در چهره‌ها جستم خرد، با دیدنِ رویت، قوی، شوریده، پرنور است تو خود دانی وفا را هم، طریق و رسم و راهی هست که این دیوانگی در ما، نه از وهم، از سرِ جان است مربی، گر تویی، عقل از شکوهت صد برابر شد هزاران مرده‌استعداد، ز نورت چون گلستان است تو می‌دانی که بی‌نورت، تلاشی سرد و بیهوده است که استعدادِ ما با تو، شکوهِ باغِ رضوان است در این تاریکیِ مطلق، تویی، فانوسِ راهِ ما که بی‌لطفت، همه کوشش، چو دامی، پیشِ هر گام است زلیخا می‌شوم، در شهر و در جمعیتت پنهان که فخرم، بندگی، در خیلِ جانبازان و پاکان است تو سلطانِ همه خوبی، تویی معیارِ انسانی که هر کس با تو شد، نامش میانِ خیلِ مردان است خوشا در جبهه‌ی پاکی، به سمتِ حق، سفر کردن که این راهِ وفاداری، پناهِ خسته‌جانان است تویی مقصد، تویی مبدأ، تویی از مادر افزون‌تر به جانِ ما تو نزدیکی، حضورت در دل و جان است تو آن قبله، که در هر سو، تماشایِ تو می‌باید که با یادت همه دردی، در این میخانه آسان است به خواب و غیرِ آن، او را همی‌جویم تو خود دانی که تنها، راهِ او پویم بخوان، تو «صابرا» این ذکر، که پایانش رخِ یار است نشانی از همان عهدی‌ست، که غرقِ جان و جانان است تو را همی‌جویم... تنها راهِ تو را پویم...