مثنوی شیدایی در محراب
مثنوی شیدایی در محراب.
(بر وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن)
نیّتی کردم در وقتِ صَلاة
غرق گردم در صفاتِ پاکِ ذات
تا بگفتم اکبر و بشکست صَمْت (سکوت)
شد عیان رویِ تو در هر سوی و سَمْت
ای که نادیده، حیاتِ جانیام!
در نمازم سُکرِ آن پنهانیام
خَمِ ابرویِ تو محرابم درید
آیتی آمد، نمازم را خرید
[در اتاق تاریک]
نور را کُشتم که تا تنها شوم
در سیاهی غرقِ آن معنا شوم
بانگ آمد: «چشم بگشا در نیاز»
تا ببینی در عدم، صد گونه ناز
فهم کردم شب برایِ دیدن است
از منِ موهوم، دل ببریدن است
[رکعت دوم]
رکعتِ دوم شد و دل در گمان
کیست این صوتِ درونِ گوش جان؟
من به یادِ تو؟ و یا تو یادِ من؟
ای تو معمارِ سرایِ پود و تَن!
فاش میکردم جلالت را به دهر
غافل از آنکه تویی سلطانِ شهر
خلق، خود بینند این زیباییات
شهرهیِ آفاق، آن یکتاییات
[قنوت]
در قنوتم سوختم، یوسف کجاست؟
این زلیخایِ دلت، غرقِ بلاست
پیر گشتم در فراقت، ای صنم!
دست بر من کِش که صیدِ این فنم
تا جوان گردم به دولتخانهات
جان فشانم بر درِ کاشانهات
[پایان]
رکعتِ سوم رسید و من خراب
این نماز است یا که رویایی و خواب؟
شد تمام این قصه و من بیخبر
کی عاشق بودهام؟ ای دادگر!
گر که بر میخاستم از خوابِ خویش
عاشقی بودم، نه این درویشِ ریش